تبليغاتX
UIC - آن‌ها از مسعود می‌ترسند

UIC

وبلاگ هنري


 


سال 77 قرار بود مثل هر سال، یک نمایشگاه کاریکاتور با انجمن کاریکاتور اصفهان برگزار کنیم. امین مویدی گفت: «امسال یکی دو نفر به گروه اضافه شده‌اند که یکی‌شان کارهای عجیبی دارد، با این‌که طراحی‌اش ساده است اما سوژه‌هایش فوق‌العاده‌اند.» گفتم: «اسمش چیه ؟» گفت: «مسعود ضیائی».
  
   وارد نمایشگاه که شدم دومین کار روی دیوار، کار مسعود بود. تصویر تعداد زیادی مرد کاسه به دست که داشتند شبانه از لب رودخانه بر می‌گشتند و در کاسه‌ی هر کدام شان یک ماه بود. باقی کارها را هم که دیدم فهمیدم امین راست می گفت، این آدم واقعا عجیب و خوب کار می‌کند. آن روز و روزهای دیگر هرچه منتظر ماندم تا خود مسعود ضیایی را ببینم نشد. تا آخر نمایشگاه که برای گرفتن كارهایم رفته بودم ، دیدم یک نفر با قدی کوتاه، سبزه و خجالتی گوشه‌ای ایستاده. امین تا مرا دید گفت : «این هم مسعود ضیایی که دنبالش بودی». رفتم طرفش، اما قبل از این که من چیزی بگویم، گفت: «شما علی هاشمی هستید؟» گفتم:« بله». گفت:« چند روزه که می خواهم ببینم‌تان و بگویم کارهایتان خیلی جالب‌اند».

  آن روز چند ساعت با هم گپ زدیم و فهمیدم کارش را با نقاشی شروع کرده، اما چون مخاطب نقاشی کم بوده به کاریکاتور روی آورده و چند سالی است که فقط عکس می‌گیرد و کاریکاتور می‌کشد. احتمالا همین دغدغه مخاطب بوده که مسعود را واداشته بود در این سال‌های فیلم هم بسازد. یادم می‌آید همیشه این جمله پیکاسو را نقل می کرد که هنر تا زمانی زنده است كه مخاطب داشته باشد.

   بعد از آن جریان و در این چند سال گذشته هر وقت کارهای مسعود را دیده‌ام همیشه چیزی در کارهایش بوده که غافل گیرم کرده. ذهن عجیب و شاعرانه او سوژه‌هایی را خلق می‌کند که گاهی اوقات به هیج وجه نمی توان ساز و کار و ساختار رسیدن به آن‌ها را پیدا کرد. او استاد بازی کردن با مفاهیم استعاری و موقعیت‌هاست. نکته ای که شاید بیشتر کاریکاتوریست‌های ما از پس آن بر نمی‌آیند. مسعود یکی از پر کارترین کاریکاتوریست های ایرانی است و با این که در یک فضای کاملا صنعتی کار می کند اما لطافت و شاعرانگی کارهایش روز به روز بیشتر می شود.

  دو سال پیش ژولیان پناپای کاریکاتوریست رومانیایی به ایران آمد. یک روز که دور هم چای می‌خوردیم و از کاریکاتور حرف می‌زدیم گفت: «شما ایرانی ها یک کاریکاتوریست دارید که من هر وقت بدانم در جشنواره ای شرکت کرده رعشه می گیرم.» با تعجب پرسیدیم:« کی؟» گفت:« مسعود ضیایی، او همه جوایزی که شاید من می توانستم ببرم را برده است.» جالب بود مسعود دوست خجالتی من که در فولاد شهر اصفهان زندگی می‌کند را یک نفر از آن طرف دنیا این‌قدر می‌شناخت و این‌قدر ازش حساب می‌برد. نه که فقط پناپای بلکه در حال حاضر تمامی کاریکاتوریست های تراز اول دنیا مسعود را می شناسند و قدرت کاری او آن‌ها را می ترساند.

  یک روز از او پرسیدم: «مسعود سوژه های کارهایت را چطوری پیدا می‌کنی؟» گفت: «خیلی ساده. آن صندلی سبز را آن‌جا می‌بینی؟ من این صندلی سبز را توی دفترچه‌ام یادداشت می کنم و بعد می گذارم کنار باقی چیزهایی که یادداشت کرده‌ام. بالاخره کنار یکی شان خوب می نشیند و می شود یك سوژه.» اما قضیه به این سادگی‌ای که مسعود می‌گفت نیست و باید حتما آدم مسعود ضیایی باشد تا بتواند اشیاء، رنگ‌ها و حس‌ها را در یک موقعیت طنز کنار هم قرار دهد و یک سوژه کاریکاتور از آن بیرون بکشد. 

  در آخر باید بگویم که دوستی با مسعود ضیایی یک شانس و افتخاری بود که نصیب من شد و همیشه سعی می کنم قدر این موهبت را بدانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:31  توسط علي هاشمي شهركي  |